دختران دم بخت

دست از سرم بردارید

من مانند نوشته هایم آواره ام.بندرت از خانه ی خود خارج می شوم.با وجود این هیچکس 

به اندازه ی من اقلیم زندگی را نمی گردد...

من با تمامی دنیا پیوند دارم.وقتی نمی نویسم هیچکس به اندازه ی من مشغول نوشتن نیست......

 هرگز از تنهایی دلگیر نمی شوم.

+ نوشته شده در  ساعت 23:26  توسط پونه  | 

من زنم!

من زنم!

بی هیچ آلایشی!

حتی بی هیچ آرایشی!

او خواست که من زن باشم...

که به دوش بکشم بار تو را که مردی!

و به رویت نیاورم  که از تو قویترم...

آری من زنم...

او خواست که من زن باشم...

همچنان به تو اعتماد خواهم کرد...

عشق خواهم ورزید...

به مردانگی ات خواهم بالید...

با تمام وجوداز تو دفاع خواهم کرد...

پشتیبانت خواهم بود...وتو...

مرد بمان!

این راز را که من مردترم

به هیچکس نخواهم گفت.

 

+ نوشته شده در  ساعت 1:38  توسط پونه  | 

چقدر از دست می دهم تو را!

خسته ام.می بینی!حتی گاه راه رفتن برایم سخت است.حتی خوردن...جویدن...

نمی دانم این همه دوری و فاصله را چگونه باید پر کرد.احساس می کنم سر جای خود در جا می زنم.کارهایم

را به نام تو وبه خاطر تو آغاز می کنم.ولی آنقدر در آن ها غرق می شوم که تو را گم می کنم...

چه تلخ است...!من می دوم به دنبال تو

و تو به دنبال من.

وروز به روز دورتر می شویم.

خدایا چه قدر لبریزم از تو وچه قدر از دست می هم تو را!!!

+ نوشته شده در  ساعت 23:1  توسط پونه  | 

آفرینش زن

در آغاز هیچ نبود فقط خدا بود تک وتنها

بی حوصله بود و یگانه و یکتا

نه ابری نه بارانی نه گلی

نه پروانه ای نه عشقی نه اشکی

ونه انسانی!

وهم خاکستری همه هستی را پوشانده بود

خدا در دایره های لغزان خاطره اش

به دنبال چیزی می گشت

تا بهانه ای بیافریندو دلش آرام گیرد

آن گاه دست به کار شد

اول مادر هستی را آفرید

آب!

سپس از رنگدان رنگارنگ آفرینش

جرعه ای از رنگ آبی را بر کهکشان پاشید

و آسمان را بنا نهاد.

ململ سپیدی را پاره پاره کرد

و پاره های ابر را پراکند

آن گاه

گل و کوه و سبزه و آهو

شب و شبنم و شقایق را آفرید

و مهتاب و ستاره و نور را هستی بخشید

سپس همه ی رنگها را در سه رنگ

و همه رنگ ها را در بهار و پائیز نهاد

اما هنوز احساس می کرد

چیزی کم دارد دلش آرام نداشت

به ناگه نوری در ذهنش درخشید

انسان!

آری انسان را کم داشت!

آن گاه تکه ای از کوه جرعه ای از دریا

لحظه ای از آذرخش را بر گرفت

و بدین سان "مرد"را آفرید!

ماه ها گذشت...

خدا تماشاگر مرد بود

که در تف تلخ تنهایی خویش بی کس بود و غریب!

خدا می دید که مرد هیچ شوقی به حرکت و تلاش و

جنب وجوش ندارد.

طلوع و غروب خورشید

بهار و پائیز

شب و مهتاب و ستاره

هیچ کدام دلش را نمی لرزاند

جملگی برایش بی رنگ بودند و بی حاصل

مرد پیوسته رخوتناک و بی حوصله

در کلبه ی تنهایی خویش آرمیده بود

خدا مبهوت و متاثر به زمین خیره شد

چشمش به پروانه ها افتاد

جفت جفت به دنبال یکدیگر

هوسناک و شوقناک در میان گلزار ها پرواز می کردند

به کبوتران نگریست

کبوتر برای ماده اش شاخه و دانه آورد

و کبوتر ماده به نشانه ی عشق و سپاس

بر گونه ی جفتش بوسه می زد

و هر دو شبا هنگام چشم به انتظار در آمدن

جوجه هایشان می ماندند

به ناگه فکری ذهن خدا را لرزاند و با خود زمزمه کرد:

آری...

یک همنشین!یک جفت!

و بی درنگ شروع به کار کرد و از

نرمی ابر خیسی شبنم سرخی گل عطر مریم طراوت باران

زلال آب مستی انگور نجابت آهو نگاه کبوتر زحمت زنبور شمیم عاشق

شهد عسل شرم لاله آبشار شکر روشنای مهتاب زایش بهار

هرم تابستان رنگدان پائیز

لحن مهربانی لهجه خوبی

راح روح پاکی برف

بوی عاطفه طعم عاشقی تبسم تفکر

آغاز اخلاص و آخر ایثار را در هم آمیخت...

وبدین سان زن به نیکو ترین سیرت و صورت

لطیف ترین مخلوق خدا تجسم یافت!

و زندگی نیز آغاز گردید...

+ نوشته شده در  ساعت 0:6  توسط پونه  | 

شش انگشتی ها تو را یکی بیشتر دوست دارند 

+ نوشته شده در  ساعت 0:38  توسط پونه  | 

کنار هر دیوار پنجره ای

کودکی هایم را دوست دارم من.کودکی هایم نیست.گم شده است.کودکی ها کجاست؟

کودکی هایم کهکشانی بود از نور.مهربانی داشت.شادی داشت.لبخند.پنجره داشت به باغ.

چشم هایم هر روز به سحر باز میشد.هر صبح تن خود را می شستم در احساس علف.

چه حضوری داشت خدا....

چه صفایی داشت غلت زدن در شبدر.گوش دادن به صدای مهتاب.دویدن در آب...

زندگی راحت بود.قانون باغ روییدن بود.قانون خدا عشق ورزیدن.ساده بودم من.خانه ای داشتم.

بی سقف.بی دیوار.خانه ام هر صبح می لرزید.هر ظهر عرق می ریخت.هر شب خواب می دید.

همه ی خوبی ها در آن جا میشد.کلبه ای بود کوچک.مهربانی نور به دست همه جا می گشت.

وسط روز آفتاب می کاشت.وسط شب مهتاب.کنار هر دیوار پنجره ای می کاشت.

کنار هر پنجره ای گلدان...در گلدان گل.

کودکی هایم خدایی داشت که کارش ساختن باران بود......

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:36  توسط پونه  | 

خودم را عاشقانه و بدون هیچ قید وشرطی دوست دارم

+ نوشته شده در  ساعت 0:55  توسط پونه  | 

۲۴ساعت قبل از پایان دنیا

اگه قرار باشه ظرف ۲۴ساعت دنیا به پایان برسه تموم خط های تلفن تالار های گفتگو و ایمیل ها 

اشغال میشه.پر میشه از"از این که رنجوندمت پشیمونم.منو ببخش.تو را عاشقانه می پرستم.

مراقب خودت باش...

همیشه عاشقت بودم.ولی هیچوقت بهت نگفتم و........

اما واقعیت این است که از زمان بی خبریم.پس بیائید به این فکر کنیم که شاید دیگر فردایی

نباشد و عشق و محبت را به آنان که دوستشان داریم تقدیم کنیم.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:43  توسط پونه  | 

خداوند زن را جاودانگی بخشید

آن هنگام که خدا هستی  را آفرید کهکشان را منظومه ی خورشیدی را و زمین را بر آن شد تا جانشینی بر زمین بگذارد.

چنین کرد و انسان را جانشین خویش ساخت.آن گاه از آن میان زن را برگزید تا بار  آفریدن  را بردوش  گیرد.

این چنین شد که خداوند زن را جاودانگی بخشید و نام خالق را به او هدیه داد و مسئولیت مادری را به او سپرد....

+ نوشته شده در  ساعت 15:35  توسط پونه  | 

برای آنان که می خواهند بهترین باشند

برای خندیدن وقت بگذارید...زیرا موسیقی قلب شماست.برای گریه کردن وقت بگذارید...زیرا نشانه یک قلب

بزرگ است.برای خواندن وقت بگذارید...زیرا منبع کسب دانش است.برای رویا پردازی وقت بگذارید...

زیرا سرچشمه شادی است.برای فکر کردن وقت بگذارید...زیرا کلید موفقیت است.برای بازی کردن

وقت بگذارید...زیرا یاد آور شادابی دوران کودکی است.برای گوش کردن وقت بگذارید...زیرا نیروی

هوش است.برای زندگی کردن وقت بگذارید...زیرا زمان به سرعت می گذرد و هرگز باز نمی گردد .

ماموریت ما در زندگی "بدون مشکل زیستن" نیست"با انگیزه زیستن"است.تنها به شادی در بهشت

نیندیشید به خود بگوئید رمز و راز خلقت هر چه باشد هدف امروز من درست زیستن در اینجا و

اکنون است....

+ نوشته شده در  ساعت 15:19  توسط پونه  | 

بعضیها فکر میکنن تمام هم و غم ما دم بختیها ازدواجه...

ولی نمی دونن خود اونا مثه نقره داغ هستند.سوهان روح هستند..

اونی که اونا اسمش رو میزارن دلداری زخم عمیقی میشه که تا ابد تو دل آدم میمونه...

این جور آدما مثه یه غده سرطانی بدخیم هستند که هر چی میگذره بهتر که نمی شن هیچ بدتر هم میشن..

از زمانی که خودم رو شناختم طوری تربیت شدم که اجازه ندادم هیچگونه خطایی وارد زندگیم بشه.همیشه

سعی کردم خوب باشم و خوب بمونم .

ولی انگار خوب بودن زیادی هم درد سر شده.

همیشه جمع و با هم بودن را خیلی دوست داشتم ولی این روزا تنهایی به همه چیز ترجیح میدم تا شب خواب

راحتی از دست این غده های سرطانی روی بالش بزارم.

هر کجا بری حتی  به دوردست ترین ها هم که سفر کنی آخرش حرفای مردم هست...

رفته بودم سفر که حال و هوام عوض بشه برعکس بدتر شد...

جدیدا به گنجشک ها و کلاغا و کبوتر های تو آسمونم باید جواب پس بدم برای ازدواج...

ماه هم امشب بد جوری زل زده تو چشام فکر کنم باید یه جوابی هم به اون بدم..

باد هم داره میکوبه به پنجره حتما اونم یه سوالی داره !!!

شما چی سوال ندارین؟؟؟؟

خدایا بگو دست از سرم بردارند..

فریاد...

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 23:44  توسط پونه  | 

آن قدر زمین تو را کم دارد که خدا می داند

آن قدر نا مهربانی هست که خدا میداند.آن قدر بغض های فرو خورده دارم که خدا میداند.

آن قدر چشم هایم خونبار است که خدا میداند.

آن قدر دلم غمگین است که خدا می داند.

آن قدر جاده ها زخمی است که خدا می داند.

آن قدر زمین تو را کم دارد که خدا میداند.

آن قدر جای تو خالی است که نمی دانم.

آن قدر دلتنگم.آن قدر کم آورده ام.آن قدرها دارم که نمی دانی...

+ نوشته شده در  ساعت 22:45  توسط پونه  | 

فکر کنین یه همسایه قدیمی رو بعد از ۲۰سال ببینین..

اولین جمله ای که ازت میپرسه چیه؟

به جای اینکه حالا ازین دیدار خوشحال باشه و ابراز خوشحالی کنه  تندی میپرسه ازدواج کردی!!!

انگار دیگه همه از برشون شده این سوال..

عجب معظلی شده این ازدواجم واسه مردم ..

نمی دونم خدا چه صبری داره.

عجب بنده هایی داره...

خودش دخترش رو شوهر داده و کلی تعریف تمجید ازشون کرده  و اینقد کلاس واسشون گذاشته که نگو ولی

رو به مامان من کرده ومیگه شوهرش ندیا نگهش داره  پیش خودت ...

یکی نیست بهش بگه خوب اگه دوست داشتی خودت دخترت رو می زاشتی توی خم و یه کم سرکه ام میریختی

روش و ترشیش مینداختی.

 از نظر اونا مرگ واسه همسایه خوبه....

+ نوشته شده در  ساعت 2:16  توسط پونه  | 

یاد گرفته ام که با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنیای احمقانه خویش زندگی کند.

یاد گرفته ام با وقیح جدل نکنم چون چیزی برای از دست دادن ندارد وروحم را تباه میکند.

یاد گرفته ام از حسود دوری کنم چون حتی اگر دنیا را به او تقدیم کنم باز هم از من بیزار خواهد بود.

یاد گرفته ام تنهایی را به بودن در جمعی که به آن تعلق ندارم ترجیح دهم.

 

+ نوشته شده در  ساعت 1:51  توسط پونه  | 

چه رسم تلخی است!

محبتت را می گذارند پای احتیاجت

صداقتت را می گذارند پای ساده بودنت

سکوتت را می گذارند پای نفهمیدنت

نگرانی ات را می گذارند پای تنهایی ات

و وفاداری ات را میگذارند پای بی کسی ات

و آنقدر تکرار می کنند که خودت

باورت می شود که تنها بی کس و محتاجی...!!!

 

+ نوشته شده در  ساعت 1:39  توسط پونه  | 

اگه پولدار بودما حالا یکی به خاطر پولم میومد باهام ازدواج میکرد....

اینم طرز فکر افراد فرهنگی فامیله دیگه...

نظر لطفشونه.خیلی واسم نگرانن.حوصله شون سر رفته عروسی میخوان...

باید پاشم برم سر ۴راه و داد بزنم  آییییییییی ملت نیازمند شوهر هستم یکی به دادم برسه .

دوستان و آشنایان و غریبه و همسایه و عره و اوره و شمسی کوره کچلم کردند و بامتلکاشون شدند سوهان روحم ...

ولی یه نظری هم دارن اینکه دیگه فایده نداره اینجوری باید بگردیم یکی واسه خودمون دست وپا کنیم .

انگار میخوایم خونه وماشین بخریمااااااااااااااااا....

ولی از نظر اونا عرضه ی این کارم نداریم.

چرا؟

خیالشون بابت دختراشون راحت شده بیکارن چیکار کنن دیگه اگه دست تو این سوراخ و اون سوراخ نکنن میمیرند.

یکی نیست بهشون بگه اگه یکی همچین رفتاری با دخترتون میکرد خوشتون میومد؟

خدا لطفا یه نظری هم به ما بکن و ما رو از شر این وردنه های غلطان نجات بده....

الهی آمین...

وای اگه پولدار بودم میشدم 

دختر پولکی

با یه عشق پولکی

زنگی پولکی

خواب پولکی

غذای پولکی و............

کمال همنشینم در او اثر میکرد و شوهرم میشد  جناب پولکی

بعد با هم ازدواج پولکی میکردیم  و ماشینمونا  با پول تزئین میکردیم  یه دسته گل میگفتیم از پول واسمون درست کنند

تاج پولی میزاشتم میگفتم یه لباس از پول واسم بدوزند دیگه اینجوری خیال اونایی این طرز فکر رو دارن راحت میشه و شب

سرشون رو راحت رو بالشت میزارن...

دیدین چه راحت همه چی با پول حل شد یاد بگیرین.

حالا برین پولدار بشین...

به امتحانش میرزه..

ضرر نمی کنین..

حالا از من گفتن بود...

راستی یادم رفت اسم بچه مون رو میزاریم چک پول

نمیدونم دیگه راحت شدند یانه؟

وای چقد روشنفکرند ۳۰سال  بچه های مردم رو تربیت کردن از خودشون غافل موندند که اینقد کوته فکر شدند.

آی پدر مادرا حواستون باشه کیا  تو تربیت بچه هاتون نقش دارن...

 البته روی صحبتم با همه  فرهنگیان نیست نمیشه از حق گذشت بعضی هاشون خیلی ماهند...

+ نوشته شده در  ساعت 0:35  توسط پونه  | 

خدایا آنکس که صادقانه یادم میکند

هر لحظه عاشقانه یادش کن

 

امشب را در کنار ثانیه ها آمین گوی آرزوهایت میشوم

آرزویم را دعا کن....

+ نوشته شده در  ساعت 0:47  توسط پونه 

   

به دنبال کسی باش که تو را به خاطر زیبایی های وجودت زیبا

 خطاب کند نه به خاطر جذابیت های ظاهریت.....

 

بیخودی خودت رو نگیر...

 پخته شو...

به روزای پیش روت چشم بدوز...

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 1:39  توسط پونه 

تاحالا زیر بندآرایشگر نشستین؟

وای احساس خفگی به آدم دست میده....!!!

از وقتی وارد آرایشگاه میشی پچ پچ خودش وشاگرداش شروع میشه.میخوان چشای آدم رو در بیارن از بس زیر چشمی به آدم نگا میکنندو صدتانظر جورواجور دربارت میدن...!!!

نتیجه:خوب معلومه هیچی......

آخر سرم وعده ی یک آرایش مجانی رو به شرط ازدواج میدن.

چقد این آدما دوست داشتنیند....!!!

نه؟ 

 

+ نوشته شده در  ساعت 21:29  توسط پونه  | 

درد دل دختر همسایه که ازدواج ناموفق داشته!

وای خدا که چقدر نالید و از شوهر بد گفت و مردا را محکوم کرد و

 خودش را جدای از همه دونست و ازدواج را مقوله ی بد و خطرناک

توصیف کرد.

باورم شده بود که بعد از این شکست حالا حالاها سراغ ازدواج نخواهد رفت.

یک هفته بعد

طی ارسال یک اس ام اس به صورت ضرب الاجل ازدواجش را رسما

اعلام کرد.

سلام عزیزم. خوبی؟ کجایی؟ خبری ازت نیست؟

تو کجایی؟ نیستی؟

من سرم شلوغ بوده و دستم بند بوده.

چرا مگه چی شده؟

آخه ازدواج کردم.

با کی؟

یه آقای مهندس با کلاس و با حال و بانمک و خوشگل و .....

آخی .......

با پا پس زد و با دست پیش کشید.

پ.ن: مردها موجودات بسیار ... هستند که دخترها از همشون متنفرند ولی همشون یه دونشو کنار بالشتشون دارند...

+ نوشته شده در  ساعت 2:12  توسط پونه  | 

شدیم یدک کش حرفای مردم...

حکایت ما شده حکایت قلی و صابونش...

یکی نیست به این خلق ا... بگه به تو چه خونه قلی صابون میپزند...

آی ملت!!!

آی مردم!!!

خوب به شما چه ربطی داره که شوهرداره کی نداره...

کی بچه داره کی نداره...

کی رفته دانشگاه ...

کی چقد پول داره...

کی کجاخونه داره...

کی خوش هیکله...

کی گوشه لبش خال داره...

کی بین دندوناش فاصله داره...

کی سفیده کی سبزه س...

کی خوش هیکله...

کی اندامش سکسیه...

وای چقد این دوتا بهم نمیان!!!

وای حیفه پسره بوده...از چیچی این دختره خوشش اومده!!!

خوب به تو چه!!!

تواگه راست میگی برو بچسب به زندگی خودت اگه ام خیلی

 بیکاری شلوارتا بزارتو هاون و بکوبش واینقدم مردم رو زیرذره بین

 نزار...که تو خودت زیر ذره بین خدایی.

دیگه زبونم مو در آوورد...

+ نوشته شده در  ساعت 2:31  توسط پونه  | 

شنیدم یه امامزاده فلان جایی هست

 می گن بی برو برگرد حاجت روا می شی یه سر به اونجا بزن هیچکس دست خالی برنگشته.

وااای یه جا سر کتاب بر می دارند ...

 فلان جا فال قهوه می گیرن محشره ... فال شمع می گیرن ... فال نخود .... فاااال ....

دعا تو شب آرزوها رو که دیگه نگو

راستی می گن یه خانومی هست بخت باز می کنه

یه قطره آب می ده با یه کاغذ نوشته که باید بذاریش زیر بالشتت که طلسم بی شوهریت شکسته شه.

جل الخالق!!!

دخیل بستن به امامان و ....

امام حسین ..... امام رضا ..... امام زاده .... نوادگان ...... و و و و

هر جایی که فکرشو بکنی ... اما !

ای بابا ما هم خدایی داریم !!!!

پ.ن: نمی دونم این ملت کی می خوان پخته بشن.

+ نوشته شده در  ساعت 1:22  توسط پونه  | 

دوست پسر داری؟

نه!

داری؟

نه!!

دروغ میگی!!!

نه نه نه....

خوب واسه چی؟

اصلابهت نمیاد...

ولی دروغ میگی....

ای باااااااااابا......

خوب پس واسه چی تا حالاازدواج نکردی؟

تومون خودمون رو کشته بیرونمون مردم رو....

آخه چی بگم ازاین دل پردردم.

امان از دست این ملت ظاهربین.....

وای حتماسخت انتخاب میکنی!!!

وای نشستی کی بیادبگیرتت...

آخه میدونی چیه؟

اون که قراره بیاد منو بگیره مفقودالاثره.

حالا دیکه باید خودت یکی رو پیدا کنی...

امان از دست دخترای امروزی !!!

به هر دری میزنندواسه شوهر کردن.

تو این دوره زمونه  هم دخترابه بلوغ زودرس میرسن و فقط قد وهیکل بزرگ میکنندو فکر میکنن دیگه وقت شوهرکردنه شونه و در به دربه دنبال......

خوب ماشالا ملت ماام فهیم...

عقلشونم به چشمشون.

خوب میدونین چیه ؟

قد وهیکل وخوشگلی وباکلاسی وپولداری و.......شدند ملاک ازدواج بعضیا...

آخه آدم دیگه چی می خواد.

یه عروسک....

خدایا بزرگیت رو شکر.

خوب اینم میشه یه عشق  عظیم...

+ نوشته شده در  ساعت 23:29  توسط پونه  | 

دیدن یک دوست قدیمی در خیابان

سلام؟چطوری؟خوبی؟چیکار میکنی؟شوهرکردی یا نه؟

واااااااااااای خوش به حالت که شوهر نکردی!!..

خوب کاری کردی...

از هفت دولت آزادی...

وای چیه شوهر...

ای ن کارو بکن این کارو نکن...

اینو بپوش اینو نپوش...

کاشکی منم مثه تو بودم...

خوب حالا گذشته از همه این حرفا

حالا شوهرت خوبه؟

وای شوهر نگو دسته گل.

آقا.

خوب.متین.سربه زیر.ماه.

تکه تودنیا.

همه چی تمومه.

ولی از من میشنوی اصلاشوهر نکن!!!

شانس رو میبینی...

به ماکه رسید آسمون تپید....

به این میگن ابراز همدردی یک دوست.

+ نوشته شده در  ساعت 1:38  توسط پونه  | 

رفتن به عروسی یکی از اقوام

عمه وخاله و دخترعمو و ....

خلاصه بیشتر خانومای رقصنده میان پیشم با این که میدونن من نمی رقصم ....

ولی...

زن عمو:

وای چرانشستی خوب پاشو برقص تا یکی ببینتت شاید...

میدونی چیه؟

خیلی فروتنن این آدما...

+ نوشته شده در  ساعت 16:31  توسط پونه  | 

شدیم درس عبرت سایرین......

آخی.... 

ببین دخترفلانی الان ۳۰سالشه هنوز ازدواج نکرده!!!!

ایشالا یه بخت خوب نصیبت بشه...

خوب حالاچیکار میکنی؟کارت چیه؟درآمدت چقدره؟چند سالته؟

چندتا خواهر برادرین؟بابات چیکارس؟مامانت چیکارس؟

به سلامتی ...

میرن و دیگه ام پشت سرشونو نگاه نمی کنند.....

شدند سوهان روح دخترای دم بخت...

خیلیم تو دل بروهستند...

خدایکیشو نصیبتون کنه!...

+ نوشته شده در  ساعت 16:18  توسط پونه  |